تبليغاتX
شاعرانه ها
 
دست نوشته های یک کودک فهیم
   
 

این روزها هرچه نداشته برایم تنهایی به یادگار گذاشته

خیلی سخت است از متن جامعه از متن شادی و زندگی بیرونت بکشند و حبست کنند در دخمه ای با نام پادگان آنوقت صبح تا شب مغزت را پر کنند از ریا...از دروغ...و اگر مثل خودشان نشوی بهت میگویند فریب خورده...

سعی میکنم خودم باشم

میخوانم ومینویسم

بعد از ظهر جمعه ای متفاوت پرواز کردم تا اوج........

تقدیم به شهدای  همیشه سبز جنبش سبزمان...

لطفا در انتشار این شعر به من کمک کنید وباز هم لطفا با ذکر نام نویسنده و آدرس وبلاگم....


باغبون تیشه به دست

افتاد میون باغ و گفت

خسته شد از هرچه که بود

خسته شد از هرچه که هست


گل حرفشو مزمزه کرد

برگ بغضشو زمزمه کرد

کلاغ زشت ورو سیاه

میون باغ همهمه کرد


اونجا توباغ درختی بود

پیر شده بود و زخمی بود

روی تموم پیکرش

چین و چروک سختی بود


کلاغرو از دور که دید

خنده زشتشو شنید

یه کار عاقلونه کرد

جوونارو کنار کشید


براشون از گذشته ها

قشنگیهای باغه گفت

از وحشت تبر زدن

از حیله کلاغه گفت


به باغبون گفت با توام

کلاغ زشت وبد سرشت

چقد قسم براش آورد

چقد آیه براش نوشت


تموم باغ یه رنگ شدن

سبز شدنو قشنگ شدن

پشت سر درخت پیر

آماده واسه جنگ شدن


باغبون آخرش رسید

با تموم کارگراش

درخت و گل، پرنده ها

فرقی نمیکردن براش


تبر زدو جلو دوید

صدای تق و تق پیچید

از توی آسمون گذشت

تا به گوش همه رسید


هرکی که قصشو شنید

غصه باغ ما رو خورد

کلاغه به آرزوش رسید

آبروی ایرانو برد


ریشه ما تو خاک باغ

همیشه با طراوته

این قتل عام گلدونا

نهایت حقارته                                     حسین

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سردم شد چشم باز کردم هرچی دورو برمو نگاه کردم یادم نیومد کجام

 

یه لحظه به خودم اومدم یادم اومد اهوازم کیلومترها دورتر از خونه عادت

نداشتم شب زیر کولر گازی بخوابم تموم بدنمم درد میکرد

 

یادم افتاد وقتی خونه بودم خودمو لوس میکردم مامانم میومد پتو مینداخت

روم سارا آروم خودشو میکشوند زیر پتو ومیگفت دایی علی کوچولو رو واسم

میخونی؟دو سه کلمه که میخوندم بغض میکردو میگفت میخوام سرمو بزارم

به شونت.... چقدر دلم واسه همشون تنگ شده چقدر دلم واسه بابام تنگیده

میگفت شب زود بیا خونه ولی الآن دو هفتس ازش دورم توی ترمینال تا

میخواست بدرقم کنه اشک تو چشاش حلقه زد میخواست بغلم کنه رومو

کردم اونور که هیچ کدوم اشک همو نبینیم ..... دلم واسه مامانم تنگ شده تا

میوه پوست بگیره بیاد بزاره کنار دستم بعد غر بزنه چرا ظرفشو نیاوردی تو

آشپزخونه دلم هوای یاسر و فاطمه رو داره دلم میخواد با یاسر بشینم تو

اطاق کلی پچ پچ کنیم و بخندیم بعد بگه یه آهنگ توپ از پاکو یاد گرفتم یادم

بیار واست بزنم چقدر دلم واسه خودشو سازش تنگ شده... دلم هوای

آرمینو داره که شب بیاد پیشم روی یه تشک بخوابیم و تا صبح دردودل کنیم و

بخندیم به چیزایی که اصلا خنده دار نیست.....

 

 

همیشه سلامت باشین

عاشق همتونم

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  داشت بارون میومد

آروم خندید و گفت میدونی بارون که میاد یاد چی میوفتم؟

میدونستم ولی دلم خواست باز یادم بیاره گفتم نه

گفت یاد شب تولدم که با هم رفتیم شام بیرون، اون موقع هنوز بهت میگفتم داداشی

 

خدایا چقدر این صحنه ها و صحبت هاش آشناست

 

یادم اومد اون شب شاید بهترین شب زندگیم بود بهش گفتم تو رو خدا نگو داداشی

گفت مگه بده اگه یه داداش داشتم از همه دنیا بیشتر دوسش داشتم

گفتم میگی داداشی تا از همه دنیا بیشتر دوسم داشته باشی؟

خندید بلند بلند

 

انگار این خنده رو دوباره دارم میبینم

 

گفتم زشت دارن نگاهمون میکنن

اخماش رفت تو هم و گفت توام که فقط بگو زشت این کارو نکن اون کارو بکن

 

دلم ریخت انگار یه بار دیگه از اخمش دلم ریخته بود

 

 

گفتم من جلوی مردم فوضول راحت نیستم

گفت میدونم تو فکر میکنی همه دشمنتن همه آدم بدن و تو یه گوسفند مهربون و معصوم میون این گرگایی

گفتم وقتی شروع میکنی به گیر دادن دیگه باید رفت

 

ولی راستی راستی بار دوم بود که میرفتم

 

وای خدایا چقدر هوا گرمه به زور چشممامو باز میکنم راستی راستی رفته...

چرا بابام بالای سرمه

چقدر مهربونه داره دست میکشه رو پیشونیم انگاری بغض کرده

وای تازه فهمیدم چرا صحنه ها تکراری بود 4 درجه تب داشتم و اینا کابوس دمای 41 درجس

 

کاش اون شب میذاشتم بگه داداشی

کاش میذاشتم بیشتر از همه دوستم داشته باشه

کاش میذاشتم بلند بلند بخنده

کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  تازه از حمام اومدم

فرصت خیلی خوبی بود برای فکر کردن به گذشته به آینده به موضوع پست جدید بلاگ وبه زندگی...

و به اینکه : ((آدمای خوب از یاد نمیرن از دل نمیرن از ذهن نمیرن ولی زودتر از اونی که فکرشو بکنی ازپیشت میرن))

 

 

عادت دارم آب رو با فشار بازکنم واز دردش لذت ببرم آب داغ شهوت و آب سرد غرور مخلوطش که کنی با فشار زیاد میشه اون چیزی که داره نابودمون میکنه ولی خوب یه جواریی واسه اطرافیان ماشده  رمز موفقیتشون

 

تو ناز میکنی من ناز میکشم

این منطق کیه

انگار پیش تو فرقی نمیکنه کی عاشق کیه

اما وقتی تو ناز کنی ومن ناز نکشم این میشه اون چیزی که من تازه پیداش کردم.

 

هرچی دورو برم رو نگاه میکنم میبینم آدمایی هستن که واقعا توی لحظه لحظشون شرافت موج میزنه توی برق نگاهشون رنگ میبازی وتوی حرارت عشقشون آب میشی،

از اون طرف آدمایی هستن که بویی از چیزی نبردن وتاحالا چیزی به نام مرد ندیدن اینقدر سرو صدا و ادعا دارن که جلوشون از خودت بدت میادمیگی اگه من آدمم پس اینا کین واگه اینا آدمم من کیم؟غافل از اینکه زندگی نکبتیشون بوی لجن میده وبا کمال پررویی پشت سرت میگن نگاش کن بجه مثبت سوسولو.

آدمایی که بعد ازکلی حرف زدن باهات بعد از اینکه هفته ها سرگرمشون کردی جلوی خودت از دوستشون میپرسن این اسمش چی بود؟ وبعد اگه توی خیابون ببینیشون نمیشناسنت یا اینطوری وانمود میکنن

 

به قول همیشه بهترین پ . ن (پانوشت):

گلایه میکنم تا عقده ای نشم

مینوسم تا دردم نگیره

وغر میزنم تا بفهمم هنوز این زندگی لعنتی ادامه داره
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  نسخه اصلی این دست نوشته را چند سال پیش نوشتم مرداد 85 بعد از فوت یکی از بهترین دوستام ، فقط توی فروم شب های طلایی نوشتمش وبعد ازدو سال توی یه سایت اتفاقی دیدمش با کلی تغییر!!! تعجب کردم رفتم سراغش و تصمیم گرفتم اینجا بنویسم مناسبت کوچکی هم با اتفاقات این چند وقته داره

 

دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک دست

دلم درحسرت یک بی ریای ماندنی ، ماندست

  

مرا امشب به مهمانی دل های بهاری بر

مرا گاهی به جشن خانه عشاق مهمان کن

برایم ساقری از دوستی پر کن

 

دلم تنگ است

دلت سنگ است

ببین این شیشه با آن سنگ چه معصومانه یک رنگ است

 

نگارم باش

تو یارم باش

ببین این عشق در پیشت چه بی قدرو چه بی رنگ است

 

نمیدونم چرا پست قبل رو نوشتم اما دوستی گفت حرمت شاعرانه ها بیش از این بود به هر حال باید مینوشتم امیدوارم بازم شاعرانه ها رونق بگیره و برگرده به یکی دو سال پیش حداقل واسه من که مقدس ترین جای دنیاست.
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

داستان ها زیادند وشعرها وبسیار

پشت هر داستان کرور کرور حرف هست و پشت هر شعر آسمان آسمان ستاره

 

و پشت نوشته های من هزاران هزار حرف حساب!!!

حس میکنم دیگر رنگ آرامش را نمیبینم با یک حرف،با یک تهمت،باید مدت ها عذاب بکشم هرچند حرف ها اراجیفی بیش نیست از انسان هایی چاله گند دهان .

                                             ***************

و اما سلام دوستای عزیزترینم

ببخشید با گلایه شروع شد خوب دیگه یه بخش وبلاگم خصوصیه ، میخوام روش های آشنایی با یه خانوم روبگم پیشاپیش از دختر خانومای مهربونی که هیچ ربطی به این جریان ندارن عذر می خوام که منتظر نظرات اونام هستم.

 

1.در اولین قدم شما یه شماره اشتباه گرفتید یه خانوم محکم میگه اشتباه ولی خوب اگه ادامه بدید خیلیم بدش نمیادحالا مهم نیست اون اصفهان باشه وشما تهران.

2.میتونید اگه مغازه دارین روی مشتری های مغازه اقدام کنید دیده شده که ساز فروشی خیلی خوب جواب میده.

3.ماشاالله وبلاگ عشقولانه زدن کاری نداره که اون خانومم یه دونه داره و دیگه به راحتی مخشو میزنید البته در این مورد هم فاصله ها از بین میره واز شهر های دور ونزدیک خراب میشن تو اصفهان.

4.میتونید روی دوستای دوستاتون سرمایه گذاری کنید ازشون بخواید یه کیس خوب واستون پیدا کنن و اگه اصفهانید میتونید چهارتایی برید تریا آسمان جای هممون خالی خیلی بهشون خوش میگذره.

5.میتونید یه ماشین گرون سوار بشید وبرید کف شهرازنعمت های خدا استفاده کنید در این مورد اگه ماشین ندارید نرید چون میبینید خانوما میپرن بالای ماشینا و خوب اونجاتون میسوزه.

 

حالا تصوّرکنید کاملا اتفاقی این پنج مورد یه نفر باشن !!!وتازه بهتون بگه تو به چیت مینازی هیشکی لیاقت منو نداره بابا ای ول چه میکنه این خانوم من موندم دیگه ...
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سلام دوستان عزیزم

از این که همیشه لطفتون شامل حال من بوده ممنونم

در حال حاظر فرصت کافی برای نوشتن از خودم ندارم لطفا به بزرگی خودتون ببخشید در حال حاظر ازپست های موقتم استفاده می کنم

دو راهب ذن که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

 

 


 

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...


 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

تازه داشت همه چیز سرو سامان میگرفت که کویر با باران مرد...

 

اینقدر سرم شلوغ است که به نوشتن هم نمیرسم به زور سر خودم را گرم میکنم که شاید یک لحظه فقط یک لحظه فراموش کنم آنچه که فراموش شدنی نیست

 

کسانی هستند که هرچه محبت دارند فدای انسانی می کنند که لیاقتش را ندارد از همه تان ممنونم چقدر مهربانانه دوست داشتن را نثار دیگران می کنید تا باور کنیم آدمیت زنده بود گرچه آدم مرده بود

 

هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم

اینقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست

 

 

شاید آنها که از همه چیز فراریند برایشان افت کلاس است از دوستی بگویندمی گویند دوست داشتن دروغ است ولی می گویم عشق دروغی است شیرین که می خواهیم باور کنیم ولی دوستی نمیتواند دروغ باشد

 

هزاران بار از کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند ممنونم
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  به روزم باز با یه دست نوشته از خودم...

خودم خیلی دوستش دارم امیدوارم شمام همینطور

 

بگذار به تنهایی خود باز بخندم

بگذار که در روی همه خلق ببندم

باور بکنی یا نکنی قسمت من بود

بگذار بگویم که زقسمت گله مندم

 

یارب سببش چیست چرا بخت من این است

پایان همه عشق جهان شوم و چنین است

گویا تو هم ازعشق بسی خاطره داری

بگذر تو زعشاق که مردن به از این است

 

این رسم وفا نیست دهی بر سر بادم

دلتنگم و از بخت بدم دل به تو دادم

عاشق تر ازاینم نکن ای اطلسی من

هرگز نبرم یاد تو ازخاطر ویادم

 

حس میکنم یه اشکالی داره ولی نمیفهمم اگه چیزی هست لطفا بهم بگین

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

وقتی نگاهت باران را میزبانی می کند

برایت از دلتنگی آفتابگردان می گویم

آسمان دلم ابریست به دنبال خورشید می گردم

تو آرام می گویی: بادو باران و گیاهی که تویی بر لب جوی

و من فریاد می کشم:باید عاشق شد و ماند

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

و اکنون تو با مرگ رفته ای

 

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هرنفس گامی به تو نزدیک تر می شوم و....

 

این است زندگی من (از دست نوشته های دکتر شریعتی)

 

۲۹خرداد ۱۳۵۶....

 

یاد این روز خیلی چیزها را زنده می کند

 

خیلی ها تنشان با شنیدن اسم دکتر می لرزد وچشمانشان خیس می شود

 

میتوان گفت اولین کسی بود که فهمید مردم آزادی میخواهند نه جمهوری اسلامی

 

از عشق و آزادی می نوشت شعر میگفت و همه را به پیشکش دل های نورانی میکرد

 

شاید سال ها باید بگذرد تا ....

 

با یک روز تاخیر....خدایش بیامرزد

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

باید سلام کنم؟

 

خیلی خوب سلام میدانم گاهی گذرت به اینجا میوفتد البته اگر برق داشته باشید!!!

 

میدانم گاهی به من فکر میکنی حالا بگذریم که نان دارید یا نه

 

چای میخورید یا نه

 

تاید، راستی مواد شوینده دارید یا نه

 

نمیدانم دوستم داری یا نه؟

 

یا اصلاَ این دولت مردمی!! رمقی برای دوست داشتن برایت گذاشته است یا نه؟

 

واقعاَ نمیدانم در ذهنت چه میگذرد؟

 

عجب اوضاعی شده ماهم که سرمان به عشق و عاشقیمان گرم است

 

دل میبندیم عاشق میشویم بعد هم که به هم میخورد زانوی غم بغل میکنیم که:

 

ای وای افسرده ام ، شکست عشقی خوردم!!!

 

فرشته بود

 

بهتر از او ندیده بودم اما شاید بود، من چشمانم را بسته بودم

 

شاید عاشق بودم حرف نمیزدم من مرد عمل بودم اما غافل از اینکه

 

(( این روزها فقط با حرف ودروغ باید سر مردم را شیره مالید ))

 

کاش امروز بود

 

کاش شیره مالیدن بلد بودم

 

نه اینجوری بهتر بود بگذار پیش خودشان هر فکری بکنند

 

 

بگذار با خودشان بگویند ما هم روزی عاشق بودیم و به عشقمان پابندیم

 

بگذار اینقدر به هم دروغ بگویند که دماغشان مثل پینوکیو شود ؟ بدبخت کوچک بود او هم وقتی بزرگ شد دروغ نگفت و آدم شد اما ما کی آدم میشویم ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

هنوز باورم نمیشود خدای اطلسی ها با من باشد اما بارها و بارها حضورش را حس کردم درست زمانی که بودنش را میطلبیدم

 

چشم در چشم ترم میدوزی ومرا سخت در آغوش عطش میفشری....

 

کاش میدانستم از که برایم میگویی

 

کاش میدانستم حرمت دست مرا به کدامین گناهم نگاه نداشتی

 

  کاش....

             

                 کاش........

                          

                                    کاش.............

 

باز هم به خاطر تاخیر عفوم کنید


دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

آسمان که ابریست من به دنبال چه میگردم

 

هوای دل که بارانیست پس چترم کو؟

 

30فروردین ....سالهاست که فکر میکنم این روز مهم است یا نه...باید شاد باشم یا غمگین....

 

دلم میخواهد بارها به عقب برگردم و باز متولد شوم

 

این چه زجریست که باید کشید؟زندگی کنیم تا ناظر مرگ آرزو باشیم؟

 

یک سال دیگر هم گذشت ازنوروز هم بدتر...اکنون 21 ساله ام...

 

در گوشم میخوانند تولد ، تولد ،

 

از صدایشان چندشم میشود به اتاقم می آیم وشادیم !!!!! را با محسن نامجو تقسیم میکنم هدیه ای از بهترین شاید هدیه تولدم:

 

 

چندتا موی دیگت سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاست،بریدی از اساس...

غوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر

پیرامونت رو ببین بادقت میسوزن خشک و تر

 

 

وای اینجا هم صدای خوشحالی و خندهشان می آید....

 

برای چه شادند من که حال و روزم این است....

 

تولدت مبارک ماشالله واسه خودت مردی شدی وقتشه بابات یه فکری برات بکنه...
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  هوا هوای عید است...

دلم پر میزند تا شیراز تا کاشان....

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی....

فکر فروردین خاطرات زیادی را برایم زنده میکند....

شب عید مرا در دعایتان یاد کنید همیشه نیازمندتانم گویی بی چیز ترینم وشما بهترینید....

 

درباره ريشه های نوروز در آثار فارسی روايت های گوناگونی آمده است. شاعران و نويسندگان سده های چهارم و پنجم هجری بويژه در دوره غزنوی از پيدايی نوروز در زمان پادشاهی جمشيد جم ياد می کنند. شعر فردوسی در شاهنامه از همه گوياتر است:

به نوروز نو شاه گيتی فروز
بر آن تخت بنشست فيروز روز

بزرگان به شادی بياراستند
می و رود و رامشگران خواستند

اما محمد جرير طبری در تاريخ معروف خود ضمن تأکيد بر آنکه اين آيين از دوره پادشاهی جمشيد به يادگار مانده، نوروز را سر آغاز دادگری جمشيد دانسته است. « جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد من باشيد تا هرچه در او داد و عدل باشد بنماييد، تا من آن کنم، و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز ( ۱ ) بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.»

ابوريحان بيرونی نيز در "آثارالباقيه" نوروز را از روزگار جمشيد بر می شمارد اما می گويد نوروز از آن روزی آغاز شد که جمشيد به آسمان پرواز کرد. « چون جمشيد برای خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای ديدن اين امر در شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و برای يادبود آن روز در تاب می نشينند و تاب می خورند ».

 سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکی آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت [ آن را ] نوروز نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند ».

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور