تبليغاتX
شاعرانه ها
















شاعرانه ها

دست نوشته های یک کودک فهیم

وقتی نگاه تو روی سرم خراب میشود

وقتی که هرچه دیده ام کف دستت سراب میشود

خیال و خواب میشود...

شک میکنم به طالع و تقدیر

آن لحظه که خطوط دست تو مارا به هم رساند

پی میبرم به تبانی،به حیله و تزویر

وقتی که زیر شصت تو نبضم قرار یافت

یا لحظه ای که هیچ از تب من در تنت نماند...

                                                                     زمستان 89

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 14:48 توسط حسین| |

دور مانده بودم و تلخ بودم

تلخ از عذابی که میکشیدیم . تلخ از دستی که به جایی نمیرسید و تلخ از ستمی که میدیدم و حرف هایی که میشنیدم.

بهمن 88 را خوب یادم هست در غربت بودم و روزی نبود که شیخی بر منبر بنشیند و حرفی در باب توهین به من ، امثال من و افکار من نراند شاید این شاعرانه حاصل آن روزها باشد تقدیم به هرکس که درگیر این سرماست:


زمستان است

جهانم سردوسوزان است

دلم گم کرده ره در این شب تاریک و از عالم گریزان است


کسی را نیست تاب صبر در سرما

کسی باقی نمانده از میان ما

اگر هم هست در بندو به زندان است

 

شبان طولانی و تاریک و خاموشند

دلیران با فراموشی هم آغوشند

زمین گلگون زخوناب شهیدان است


کلاغان ره به کوچ عاشقان بسته

پرستوها از این سعی عبث خسته

رهایی خواب هر شام اسیران است


دلم میسوزد از پیشانی و داغ ریاکاری

دلم میسوزد از مرگ جوانمردی ، وفاداری

زمان هنگامه کشتار مردان است


نگه کن ره زنان هر گوشه پنهانند

همه در فکر قتل وغارت انسان و حیوانند

وچشم مادران خیره به اجساد عزیزان است


برادر زیر تیغ تیز جلاد است

و دژخیمی که از اعدام او شاد است

و گرگ از این همه بی رحمی جلاد حیران است


ولی مارا امید روزگاری هست

خیال خوب برگشت بهاری هست

جهان چشم انتظار بازگشت نو بهاران است


بهاری که در آن جایی برای کشتن گل نیست

جهانی که کسی در آن نمیپرسد رهایی چیست

وتا آن روز شعار سبز ما آزادا ایران است

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 17:1 توسط حسین| |

این روزها هرچه نداشته برایم تنهایی به یادگار گذاشته

خیلی سخت است از متن جامعه از متن شادی و زندگی بیرونت بکشند و حبست کنند در دخمه ای با نام پادگان آنوقت صبح تا شب مغزت را پر کنند از ریا...از دروغ...و اگر مثل خودشان نشوی بهت میگویند فریب خورده...

سعی میکنم خودم باشم

میخوانم ومینویسم

بعد از ظهر جمعه ای متفاوت پرواز کردم تا اوج........

تقدیم به شهدای  همیشه سبز جنبش سبزمان...

لطفا در انتشار این شعر به من کمک کنید وباز هم لطفا با ذکر نام نویسنده و آدرس وبلاگم....


باغبون تیشه به دست

افتاد میون باغ و گفت

خسته شد از هرچه که بود

خسته شد از هرچه که هست


گل حرفشو مزمزه کرد

برگ بغضشو زمزمه کرد

کلاغ زشت ورو سیاه

میون باغ همهمه کرد


به باغبون گفت با توام

کلاغ زشت وبد سرشت

چقد قسم براش آورد

چقد آیه براش نوشت


اونجا توباغ درختی بود

پیر شده بود و زخمی بود

روی تموم پیکرش

چین و چروک سختی بود


کلاغرو از دور که دید

خنده زشتشو شنید

یه کار عاقلونه کرد

جوونارو کنار کشید


براشون از گذشته ها

قشنگیهای باغه گفت

از وحشت تبر زدن

از حیله کلاغه گفت


تموم باغ یه رنگ شدن

سبز شدنو قشنگ شدن

پشت سر درخت پیر

آماده واسه جنگ شدن


باغبون آخرش رسید

با تموم کارگراش

درخت و گل، پرنده ها

فرقی نمیکردن براش


تبر زدو جلو دوید

صدای تق و تق پیچید

از توی آسمون گذشت

تا به گوش همه رسید


هرکی که قصشو شنید

غصه باغ ما رو خورد

کلاغه به آرزوش رسید

آبروی ایرانو برد


ریشه ما تو خاک باغ

همیشه با طراوته

این قتل عام گلدونا

نهایت حقارته                                     حسین

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:38 توسط حسین| |

 

سردم شد چشم باز کردم هرچی دورو برمو نگاه کردم یادم نیومد کجام

 

یه لحظه به خودم اومدم یادم اومد اهوازم کیلومترها دورتر از خونه عادت

نداشتم شب زیر کولر گازی بخوابم تموم بدنمم درد میکرد

 

یادم افتاد وقتی خونه بودم خودمو لوس میکردم مامانم میومد پتو مینداخت

روم سارا آروم خودشو میکشوند زیر پتو ومیگفت دایی علی کوچولو رو واسم

میخونی؟دو سه کلمه که میخوندم بغض میکردو میگفت میخوام سرمو بزارم

به شونت.... چقدر دلم واسه همشون تنگ شده چقدر دلم واسه بابام تنگیده

میگفت شب زود بیا خونه ولی الآن دو هفتس ازش دورم توی ترمینال تا

میخواست بدرقم کنه اشک تو چشاش حلقه زد میخواست بغلم کنه رومو

کردم اونور که هیچ کدوم اشک همو نبینیم ..... دلم واسه مامانم تنگ شده تا

میوه پوست بگیره بیاد بزاره کنار دستم بعد غر بزنه چرا ظرفشو نیاوردی تو

آشپزخونه دلم هوای یاسر و فاطمه رو داره دلم میخواد با یاسر بشینم تو

اطاق کلی پچ پچ کنیم و بخندیم بعد بگه یه آهنگ توپ از پاکو یاد گرفتم یادم

بیار واست بزنم چقدر دلم واسه خودشو سازش تنگ شده... دلم هوای

آرمینو داره که شب بیاد پیشم روی یه تشک بخوابیم و تا صبح دردودل کنیم و

بخندیم به چیزایی که اصلا خنده دار نیست.....

 

 

همیشه سلامت باشین

عاشق همتونم

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:0 توسط حسین| |

نسخه اصلی این دست نوشته را چند سال پیش نوشتم مرداد 85 بعد از فوت یکی از بهترین دوستام ، فقط توی فروم شب های طلایی نوشتمش وبعد ازدو سال توی یه سایت اتفاقی دیدمش با کلی تغییر!!! تعجب کردم رفتم سراغش و تصمیم گرفتم اینجا بنویسم مناسبت کوچکی هم با اتفاقات این چند وقته داره

 

دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک دست

دلم درحسرت یک بی ریای ماندنی ، ماندست

  

مرا امشب به مهمانی دل های بهاری بر

مرا گاهی به جشن خانه عشاق مهمان کن

برایم ساقری از دوستی پر کن

 

دلم تنگ است

دلت سنگ است

ببین این شیشه با آن سنگ چه معصومانه یک رنگ است

 

نگارم باش

تو یارم باش

ببین این عشق در پیشت چه بی قدرو چه بی رنگ است

 

نمیدونم چرا پست قبل رو نوشتم اما دوستی گفت حرمت شاعرانه ها بیش از این بود به هر حال باید مینوشتم امیدوارم بازم شاعرانه ها رونق بگیره و برگرده به یکی دو سال پیش حداقل واسه من که مقدس ترین جای دنیاست.
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:44 توسط حسین| |

 

سلام دوستان عزیزم

از این که همیشه لطفتون شامل حال من بوده ممنونم

در حال حاظر فرصت کافی برای نوشتن از خودم ندارم لطفا به بزرگی خودتون ببخشید در حال حاظر ازپست های موقتم استفاده می کنم

دو راهب ذن که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

 

 


 

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:28 توسط حسین| |

 

وقتی نگاهت باران را میزبانی می کند

برایت از دلتنگی آفتابگردان می گویم

آسمان دلم ابریست به دنبال خورشید می گردم

تو آرام می گویی: بادو باران و گیاهی که تویی بر لب جوی

و من فریاد می کشم:باید عاشق شد و ماند

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:33 توسط حسین| |

 

و اکنون تو با مرگ رفته ای

 

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هرنفس گامی به تو نزدیک تر می شوم و....

 

این است زندگی من (از دست نوشته های دکتر شریعتی)

 

۲۹خرداد ۱۳۵۶....

 

یاد این روز خیلی چیزها را زنده می کند

 

خیلی ها تنشان با شنیدن اسم دکتر می لرزد وچشمانشان خیس می شود

 

میتوان گفت اولین کسی بود که فهمید مردم آزادی میخواهند نه جمهوری اسلامی

 

از عشق و آزادی می نوشت شعر میگفت و همه را به پیشکش دل های نورانی میکرد

 

شاید سال ها باید بگذرد تا ....

 

با یک روز تاخیر....خدایش بیامرزد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:10 توسط حسین| |

 

هنوز باورم نمیشود خدای اطلسی ها با من باشد اما بارها و بارها حضورش را حس کردم درست زمانی که بودنش را میطلبیدم

 

چشم در چشم ترم میدوزی ومرا سخت در آغوش عطش میفشری....

 

کاش میدانستم از که برایم میگویی

 

کاش میدانستم حرمت دست مرا به کدامین گناهم نگاه نداشتی

 

  کاش....

             

                 کاش........

                          

                                    کاش.............

 

باز هم به خاطر تاخیر عفوم کنید


دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:27 توسط حسین| |

 

آسمان که ابریست من به دنبال چه میگردم

 

هوای دل که بارانیست پس چترم کو؟

 

30فروردین ....سالهاست که فکر میکنم این روز مهم است یا نه...باید شاد باشم یا غمگین....

 

دلم میخواهد بارها به عقب برگردم و باز متولد شوم

 

این چه زجریست که باید کشید؟زندگی کنیم تا ناظر مرگ آرزو باشیم؟

 

یک سال دیگر هم گذشت ازنوروز هم بدتر...اکنون 21 ساله ام...

 

در گوشم میخوانند تولد ، تولد ،

 

از صدایشان چندشم میشود به اتاقم می آیم وشادیم !!!!! را با محسن نامجو تقسیم میکنم هدیه ای از بهترین شاید هدیه تولدم:

 

 

چندتا موی دیگت سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاست،بریدی از اساس...

غوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر

پیرامونت رو ببین بادقت میسوزن خشک و تر

 

 

وای اینجا هم صدای خوشحالی و خندهشان می آید....

 

برای چه شادند من که حال و روزم این است....

 

تولدت مبارک ماشالله واسه خودت مردی شدی وقتشه بابات یه فکری برات بکنه...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:27 توسط حسین| |

هوا هوای عید است...

دلم پر میزند تا شیراز تا کاشان....

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی....

فکر فروردین خاطرات زیادی را برایم زنده میکند....

شب عید مرا در دعایتان یاد کنید همیشه نیازمندتانم گویی بی چیز ترینم وشما بهترینید....

 

درباره ريشه های نوروز در آثار فارسی روايت های گوناگونی آمده است. شاعران و نويسندگان سده های چهارم و پنجم هجری بويژه در دوره غزنوی از پيدايی نوروز در زمان پادشاهی جمشيد جم ياد می کنند. شعر فردوسی در شاهنامه از همه گوياتر است:

به نوروز نو شاه گيتی فروز
بر آن تخت بنشست فيروز روز

بزرگان به شادی بياراستند
می و رود و رامشگران خواستند

اما محمد جرير طبری در تاريخ معروف خود ضمن تأکيد بر آنکه اين آيين از دوره پادشاهی جمشيد به يادگار مانده، نوروز را سر آغاز دادگری جمشيد دانسته است. « جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد من باشيد تا هرچه در او داد و عدل باشد بنماييد، تا من آن کنم، و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز ( ۱ ) بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.»

ابوريحان بيرونی نيز در "آثارالباقيه" نوروز را از روزگار جمشيد بر می شمارد اما می گويد نوروز از آن روزی آغاز شد که جمشيد به آسمان پرواز کرد. « چون جمشيد برای خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای ديدن اين امر در شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و برای يادبود آن روز در تاب می نشينند و تاب می خورند ».

 سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکی آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت [ آن را ] نوروز نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند ».

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:2 توسط حسین| |

 

 

 

  این پست به دلایل شخصی حذف شد

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:8 توسط حسین| |

 

درست 5 دقیقه پیش ساعت 12 بار نواخت ...

  یعنی یک روز دیگر هم تمام شد؟

      یعنی یک شب دیگر هم به نیمه سید؟

 

و من ماندم تنهای تنها بدون حتی یک دوست که بتوانم به او وابسته باشم

 

بدون حتی عزیزی که بتوانم به او دلبسته مانم

 

گاه گاهی به تارنمایم  سری میزنم

 

گاه گاهی دو خط شعر مینویسم که دنیای کوچک من است

 

وهر از گاهی به گذشته ام سری میزنم آنجا کسی مرا نمیشناسد شاید اینگونه وانمود میکنند

 

اما من همه را نیک به خاطر می آورم و باز دلسرد میشوم

مخصوصا تو را یادم هست ...

 

دست نوشته ام را در خلوت برای تو میخوانم میشنویش؟

 

 

ببین من خوب یادم نیست تو یادت هست من اونشب بت چیا گفتم؟

ولی اینجاش رو یادم هست تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تو رفتی من همون شب فهمیدم مردم توی اون کوچه پژمردم

نمیدونم چرا هر چی از احساسم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

بهت گفتم ولی دوستت دارم از هر کسی بیشتر

خلاصه هرچی از عشقم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تو تنهارفتی اما من تموم روزاوشب هامو با یاد تو سر کردم

نمیدونی چقد خندت شیرین بودوقتی خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

گذشت اون روزا و کم کم من عادت کردم و رفتی تو از یادم

وحتی اون شب آخر رو یادم رفت که تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تا اینکه باز برگشتی و گفتی که پشیمونی دیگه جز من پیش هیچ کس نمیمونی

ولی هیچی دیگه یادم نبود از عشق منم خندیدمو گفتم همه حرفام رو بت گفتم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:48 توسط حسین| |

 

  سلام

   دیگه تاخیرام همیشگی شده ببخشید دیگه درگیر کنکورم آپم با یه شعر از شهیار قنبری

   ( برای تو که بهترینی ومن که تنهاترینم...)

 دوستم داشته باش

                         دوستم داشته باش

 بادها دلتنگ اند

                  دستها بيهوده

                                       چشم ها بي رنگ اند

 دوستم داشته باش
 

                   شهرها مي لرزند
 

                                        برگها مي سوزند

                                                                   يادها مي گندند

  باز شو تا پرواز

               سبزشو از آواز

                                آشتي كن با رنگ

                                                    ‌عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش
                

                       سيبها خشكيده

                                            ياسها پوسيده

                                                              شيرهم ترسيده

  دوستم داشته باش

                        عطرها در راه اند

                                            دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

 دوستت خواهم داشت

                      بيشتراز باران

                                   گرم تراز لبخند

                                                    داغ چون تابستان

 دوستت خواهم داشت

               شادترخواهم شد

                                 ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

 دوستم داشته باش

                      برگ را باور كن

                                        ‌آفتابي تر شو

                                                         باغ را از بركن

 دوستم داشته باش

                 عطرها در راه اند

                                       دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

 خواب ديدم در خواب

                    آب آبي تر بود

                                    روز پرسوز نبود

                                                             زخم شرم آوربود

 خواب ديدم درتو
 

               رود ازتب مي سوخت

                                 نورگيسو مي بافت

                                                        باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راه انددوستت دارم ها آه چه كوتاه اند.................

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:38 توسط حسین| |

 

بازم سلام این مطلب جدید متن یه شعره با صدای فریدون آسرایی خود شعر رو میتونید از لینک پایین دانلود کنید با پسوند OGG هستش که با برنامه های jetaudio,winamp,... میتونید بازش کنید

وقتی بارون میزنه(دانلود)

چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
  

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 16:45 توسط حسین| |

Design By : Mihantheme